دُن کیشوت و سانچو به آرامی راه می پیمودند ، سانچو گفت : « من فکر می کنم این حوادث بد برای این اتفاق افتاد که شما برخلاف سوگند شوالیه ها رفتار کردید . مثلاْ غذای خوب خوردید و به یعضی کارها پرداختید که نبایست ، پس این ماجراها و حوادث برای ما پیش آمد. » دن کیشوت گفت : « از این به بعد هرگاه تو دیدی که برخلاف سوگند شوالیه ها رفتار می کنم به من یادآوری کن. » بعد از مدتی راهپیمائی ناگهان نوری از دور نمایان شد . چند مشعل بود که نزدیک می شد . مردانی سیاهپوش و مشعل بدست به سمت آنها می آمدند. پشت سرشان چند نفر تابوتی را حمل می کردند . وقتی نزدیک شدند دن کیشوت از یکی از آنها پرسید: « شما کجا می روید و چه اتفاقی افتاده است ؟ » اما مرد جوابی نداد و گفت : « وقت نداریم توضیح بدهیم. » دن کیشوت حمله کرد که موجب شد اسب او رم کرده و او را به زمین بیندازد ، سپس بطرف دیگران حمله ور شد که آنها فرار کردند و فقط کسانی که تابوت را حمل می کردند باقی ماندند . او دوباره سوال خود را تکرار کرد. مرد گفت: « ما کشیش هستیم و این جنازه را باید به محلی که باید دفن شود می بریم. » دن کیشوت پرسید: « آیا کسی او را کشته است ؟ » و کشیش جواب داد : « خداوند. » سپس دن کیشوت گفت : « من قصد نداشتم به شما آسیبی برسانم فکر کردم از نیروهای بدی هستید و چون جواب مرا ندادید به شما حمله ور شدم. » مرد از او خواست به او کمک بکند تا سوار اسبش بشود، چون هنگامی که از روی اسب افتاده بود پایش شکسته بود و نمی توانست بلند شود . در این مدت سانچو مقداری از آذوقه ی آنهایی که فرار کرده بودند و روی زمین مانده بود را جمع کرد و سپس از آنجا رفتند...
پ ن : شخصیت دُن کیشوت برای کسانیکه داستانش را خوانده است آشناست ولی با این تکه کوچک هم می شود تصوری کامل از دن کیشوت و نوکرش سانچو بدست آورد ... قبول دارید که در اطرافمان ( سر کار یا دانشگاه و ... ) چقدر با این شوالیه های قلابی و نوکرهایشان برخورد داریم ... به لحنی که در ابتدا سانچو در مکالمه اش دارد توجه کنید ... عملی که آخر سر انجام می دهد هم که ... !!!!!


