وقتی سخن از خار و بیابان و ... باشد یکی از گزینه هایی که سریع در مغز فعال می شود کاکتوس است ( و لابد متعاقب آن لوک خوش شانس با اسبش !!!! ) ... پست قبلی خیلی طرفدار داشت و علاوه بر کامنت های پرمهر در تابلوی اعلانات توفیقات روزافزونی هم در کامنت های خصوصی برایم داشت که جای تقدیر از اینهمه ریزبینی و نکته سنجی دارد ( هر چند ریزبینی را میتوان با عمل روی بینی بدست آورد ولی نکته سنجی جز از طریق صاحبنظری بدست نمی آید !!!! )
ادامه مطلب
ژانویه 1990 نلسون ماندلای هفتاد و یک ساله درحیاط زندان نشسته بود تا پیامی برای طرفدارانش درگوشه و کنار کشورش بنویسد.
برای به سرانجام رساندن بحثی که ، آیا بیست هفت سال درپشت میله های زندان ماندن و بیشترآن در روبن آیسلند ، تزلزلی در اراده رهبر در به سرانجام رساندن دگرگونی اقتصادی دولت آپارتاید ایجاد کرده است ؟
پاسخ کوتاه بود ، اما نقش تعیین کننده داشت... در ادامه بخوانید ...
ادامه مطلب
سرفه های گاه و بیگاه
مهمان های ناخوانده !!!
داستان دلتنگی های من و عصرهای دلگیر جمعه تمام نشدنی هستند ... تمام جمعه ها و تعطیلاتی که من در آنها برای سفر و خروج از شهر برنامه ای نداشته باشم همینطور هستند !! یادش بخیر " دادو " می گفت : " عصرهای جمعه آدم آنقدر دلش می گیرد که می خواهد برود ازدواج بکند !! " البته که او گفت و کرد !!!
امروز هم از ابتدای شب تا انتهای شب با دادو بودم !!!! همیشه هم با عصر جمعه مشکل دارم و به شب که می رسم می توانم خاک مناسبی به سرم بریزم... لابد یک تپقی خوردید وقتی که نوشتم با دادو بودم !!!! داستان دادو را نمیدانم اینجا یا در کدام سایت نوشته ام !!!؟؟ من دوستی دارم که تقریباْ در میان سایر دوستان رتبه ی بالاتری دارد و با همه ی تشابهات کم و تفاوت های زیادی که با هم داریم رابطه ی محکمتری نسبت به بقیه دوستان با هم داریم !!! داستان دوستی ما به سالهای گذشته و جند رابطه ی بودار پیوند جانانه ای خورده است و از همان زمان که دست تقدیر داشت ما را از هم جدا می کرد ما مقاومت کرده و تقدیر را سرجایش نشاندیم ( مثل همان داستان مورچه و باد و ... !!! ) خلاصه اینکه ما هر دو همدیگر را داداش صدا می زدیم و خیلی داستانهای دیگر ... بعدها بمرور زمان او مرا هادو صدا میزد و من او را دادو !!! تا اینکه رسماْ همدیگر را دادو خطاب می کنیم !!!! در این وبلاگ من دادو هستم ولی برای من یک دادوی دیگر هم وجود دارد که امشب با هم بودیم !!!!!
دیشب تا ساعت ۱ بامداد بیدار بودم ... دور دوم سرماخوردگی را داشتم پاس می کردم !! اواخر شب بود که هر چی قرص دم دستم بود را در یک لیوان آب سرد ریختم و گذاشتم تا حل شوند و یک قرص ویتامین ث جوشان هم در لیوان انداختم و نسخه ی خودم را پیچیدم !! بعد خوابیدم آنهم چه خوابیدنی !! تقریباْ ساعت ۱ظهر بود که بلند شدم ... سر صبح من با کله ظهر دیگران گره خورده بود ... یک خواب خیلی قشنگ فضایی هم دیدم که باندازه ی قرص هایی که خورده بودم در خوابم موجودات فضایی حضور داشتند ... زمانیکه داشتم سوار سفینه ی آنها می شدم تا با آنها به سیاره ی آنها بروم از خواب بیدار شدم !!! صبحانه را خوردم و تا ساعت ۱۹ با کامپیوترم ور رفتم تا مگر این عصر جمعه به پایان برسد !!!
اوایل شب بود که از خانه زدم بیرون ... کار خاصی نداشتم و عزمم را برای خرید لباس جزم کردم ... می رفتم تا کلی خرید بکنم ... من اگر کار خاصی نداشته باشم می روم برای خرید لباس !! شاید باندازه ی پول یک خانه برای لباس پول داده ام !!!! تازه راه افتاده بودم که دادو زنگ زد و آمد دنبالم ( البته با بانو و دخترش ) با هم رفتیم تا آشی بخوریم و هوایی ... دوستان دیگر را هم پیدا کردم تا بیخود در خیابان پرسه نزنند و آنها را هم دعوت کردم برای آش رشته !!! دقیقاْ تازه از آش فارغ شده بودم که اس ام اس آمد با این مضمون که : " سلامی به گرمی آش رشته که روش با پیاز داغ نوشته مرامت منو کشته !!! " معلوم نبود که حین ارتکاب جرم دیده شده ام یا اتفاقی بود که چنین بموقع آمد !!!؟؟؟ منهم که همه ی دوستان میدانند با پیاز داغ مشکل دارم و شوخی و کنایه و ... حالیم نیست !!
بعد هم که خانه دوستمان رفتیم برای صرف چایی و آنجا داشتند سریال می دیدند ... البته اینجا خیلی ها دوست دارند سریال های ترکیه ای ببینند و زیاد با سریالهای صدتا یه غاز ایرانی حال نمی کنند ... هرچند برای من همه ی سریال ها صدتا یه غاز هستند و اصلا دوست ندارم سریال ببینم !!! این داستان سریال لاست دیدن من حکایتی دیگر است !! و اینگونه بود که فاتحه ی جمعه خوانده شد !! در روزهایی که می آید باید مشخص کنیم که مسبب خانه نشینی ما در این جمعه ی آخر پاییزی کی بود و شام تاوان دلتنگی مان را چه کسی باید بدهد !؟!؟

یک مورچه ای بود در ولایت غربت که روزها می رفت به صحرا و گندم و جو جمع می کرد برای زمستان. یک روز که رفته بود برای جمع کردن غله، یک دانه گندم پیدا کرد و به نیش کشید و حرکت کرد به طرف لانه اش. ناگهان باد وزید و دانه گندم را از دست و دهان مورچه گرفت و با خودش برد.
مورچه به باد گفت:«ای باد تو چقدر زور داری»
باد گفت : « پدر آمرزیده، من اگر زور داشتم که برج های بالای شهر، راهم را سد نمی کردند».
مورچه گفت : «ای برج های بالای شهر، شماها چقدر دارید.»
برج ها گفتند: « ما اگر زور داشتیم که نیازی به مجوز شهردار نداشتیم.»
مورچه گفت:« ای شهردار تو چقدر زور داری.»
شهردار گفت:« من اگر زور داشتم که قوه قضاییه مرا دستگیر نمی کرد.»
مورچه گفت:« ای قوه قضاییه تو چقدر زور داری.»
قوه قضاییه گفت:« من اگر زور داشتم بعضی جراید از من انتقاد نمی کردند.»
مورچه گفت:« ای جراید شما چقدر زور دارید.»
جراید گفتند:« اگر ما زور داشتیم که کاغذمان گیر وزارت ارشاد نبود.»
مورچه گفت: « ای وزیر ارشاد تو چقدر زور داری.»
وزیر ارشاد گفت:« اگر من زور داشتم که محتاج رای اعتماد نمایندگان مجلس نبودم.»
مورچه گفت: « ای نمایندگان شماها چقدر زور دارید.»
نمایندگان گفتند:« ما اگر زور داشتیم که نیازمند رای مردم نبودیم.»
مورچه گفت: «ای مردم شما چقدر زور دارید.»
مردم گفتند:« ما اگر زور داشتیم بقال به ما جنس نسیه نمی داد.»
مورچه گفت: «ای بقال تو چقدر زور داری.»
بقال گفت: « من اگه زور داشتم آفتاب ماست های مرا نمی ترشاند »
مورچه گفت:«ای آفتاب تو چقدر زور داری»
آفتاب گفت : « من اگه زور داشتم دختر کدخدا نمی گفت که تو در نیا من در آمدم»
مورچه گفت:« ای دختر کدخدا تو چقدر زور داری»
دختر کدخدا گفت:« من اگه زور داشتم که زن کشاورز نمی شدم»
مورچه گفت:« ای کشاورز تو چقدر زور داری»
کشاورز گفت:« من اگه زور داشتم که از ترس تو گندم هایم را توی انبار قایم نمی کردم.»
مورچه یک کمی رفت توی فکر. بعد نگاهی به بازوهایش کرد،سینه اش را داد جلو و رفت به مزرعه. گوش باد را گرفت و پرتش کرد پشت کوه قاف ! بعد هم دانه گندم اش را برداشت و برد به لانه اش!

پست قبلی که در زمینه ی جنگ قوچها و شاخ در شاخ شدن آنها برای بدست آوردن سرگروهی گله بود باعث شد تا دوستی برایم عکسی فرستاده و بنویسد :
" در ارتباط با پست جنگ قدرت چون آن موجودات وحشی تشریف دارند در انتخاب رئیس قبیله و اینجور قضایا به مشکل بر میخورند وکارشان به جنگ و دعوا میکشد اگر مانند این موجودات که عکسشان ضمیمه مطلب میباشد قاطی این حرفها نمیشدند چوپان و سگی را برای رفع و رجوع اموراتشان برمیگزیدند وبا کمال آسایش در چنین جای سبز و خرمی زندگی میکردند "

منهم در جواب دوست بزرگوار ضمن تشکر از عکس ارسالی نوشتم که :
"معلوم می شود کسانیکه چمن کافی برای چریدن دارند قاطی صیاثت و قدرت نمی شوند !!!؟؟؟ همه ی دعواها برای یک مشت علف بیشتر است !!!؟؟"
و ایشان ضمن جوابیه زیر عکس بسیار جالبی برایم ارسال کردند و من آن را بعنوان عکس روز در اینجا می گذارم تا بدانید پای قدرت و مقام که باشد گاو چهارشاخ به میدان می آید !!!!
"البته بعضی صاحبان آلاف و اولوف یعنی علف !! گاها چهار نعل ببخشید چهار شاخ نظیر این صحنه به سمت اهدافشان میتازند "

تا بحال این اصطلاح رو زیاد شنیدید، اما از خودتون پرسیدید واقعا شهر هرت کجاست؟
- شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب.
- شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر رو مي شناسن.
- شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند.
- شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند.
- شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.
- شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند.
- شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده، چند چادر برپا کرد.
- شهر هرت جايي است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.
- شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن و پول تاکسيشونو در بيارن.
- شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي کاخها مي سازن.
- شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه.
- شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه پس ميرويم ترکيه و دوبي و اروپا و آمريکا و ... را آباد ميکنيم.
- شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي.
- شهر هرت جايي است که وقتي ميري مدرسه کيفتو ميگردن مبادا آينه داشته باشي.
- شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.
- شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه .
- شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه.
- شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام ميدي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن.
- شهر هرت جايي است كه هر روز توي خيابون شاهد توهين به مادرها و دخترها هستي ولي كاري ازدستت برنمياد.
- شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده.
- شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور.
- شهر هرت جایی است که ساق پا پیدا و موی سر پوشیده است.
- شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند.
- شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترم ترند.
- شهر هرت جايي است كه ...
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست !!!!
اسم این پست عجب با مسما شد !! البته این پست ظاهراْ هیچ ربطی به مبارزات انتخاباتی و سایر مبارزات حقیقی و حقوقی ندارد ولی چون اساس و شالوده ی آن با اساس و شالوده ی تمام مبارزات دیگر فرقی ندارد (!!) برای همین از هرگونه شائبه و برداشت غیر حیوانی پرهیز نمایید !!!!
در ادامه بخوانید ...
ادامه مطلب
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود. مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي. كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد. مسافر رفت و كولهاش سنگين بود.
هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترين اش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي! درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست.

