تبليغاتX
یادداشت های دادو

دُن کیشوت و سانچو به آرامی راه می پیمودند ، سانچو گفت : « من فکر می کنم این حوادث بد برای این اتفاق افتاد که شما برخلاف سوگند شوالیه ها رفتار کردید . مثلاْ غذای خوب خوردید و به یعضی کارها پرداختید که نبایست ، پس این ماجراها و حوادث برای ما پیش آمد. »  دن کیشوت گفت : « از این به بعد هرگاه تو دیدی که برخلاف سوگند شوالیه ها رفتار می کنم به من یادآوری کن. »  بعد از مدتی راهپیمائی ناگهان نوری از دور نمایان شد . چند مشعل بود که نزدیک می شد . مردانی سیاهپوش و مشعل بدست به سمت آنها می آمدند. پشت سرشان چند نفر تابوتی را حمل می کردند . وقتی نزدیک شدند دن کیشوت از یکی از آنها پرسید:  « شما کجا می روید و چه اتفاقی افتاده است ؟ » اما مرد جوابی نداد و گفت : « وقت نداریم توضیح بدهیم. » دن کیشوت حمله کرد که موجب شد اسب او رم کرده و او را به زمین بیندازد ، سپس بطرف دیگران حمله ور شد که آنها فرار کردند و فقط کسانی که تابوت را حمل می کردند باقی ماندند . او دوباره سوال خود را تکرار کرد. مرد گفت: « ما کشیش هستیم و این جنازه را باید به محلی که باید دفن شود می بریم. » دن کیشوت پرسید: « آیا کسی او را کشته است ؟ » و کشیش جواب داد : « خداوند. » سپس دن کیشوت گفت : « من قصد نداشتم به شما آسیبی برسانم فکر کردم از نیروهای بدی هستید و چون جواب مرا ندادید به شما حمله ور شدم. » مرد از او خواست به او کمک بکند تا سوار اسبش بشود، چون هنگامی که از روی اسب افتاده بود پایش شکسته بود و نمی توانست بلند شود . در این مدت سانچو مقداری از آذوقه ی آنهایی که فرار کرده بودند و روی زمین مانده بود را جمع کرد و سپس از آنجا رفتند...

 پ ن : شخصیت دُن کیشوت برای کسانیکه داستانش را خوانده است آشناست ولی با این تکه کوچک هم می شود تصوری کامل از دن کیشوت و نوکرش سانچو بدست آورد ... قبول دارید که در اطرافمان ( سر کار یا دانشگاه و ... ) چقدر با این شوالیه های قلابی و نوکرهایشان برخورد داریم ... به لحنی که در ابتدا سانچو در مکالمه اش دارد توجه کنید ... عملی که آخر سر انجام می دهد هم که ... !!!!!

+ نوشته شده توسط دادو در دوشنبه هجدهم آبان 1388 |

از عشق مردن را به وصالی که از وقتش گذشته باشد ترجیح می دهم چرا که لذت 28 سال عاشقی را نمی خواهم از دست بدهم !!!

+ نوشته شده توسط دادو در یکشنبه هفدهم آبان 1388 |

- سیستم هوشمند را یک احمق اداره بکند بهتر از اینه که چند تا عاقل یک سیستم فاقد شعور را اداره بکنند !!!؟ ( این برای کوتاه مدت خوب است !! ) ولی یک سیستم معیوب را چند تا عاقل اداره بکنند بهتر از این است که یک سیستم هوشمند را یک احمق اداره بکند !!!؟ ( این برای دراز مدت خوب است !! )    و اما : عاقل بودن اصلاْ خوب و به صرفه نیست !؟ نه در دراز مدت و نه در کوتاه مدت !!! این حرف شاید بنظر جدید بیاید ولی همه ی اندیشه های جدید ریشه در گذشته دارد ، حتی حافظ می گوید :

فلک به مردم نادان دهد زمــــــــام مــــراد

تو اهل دانش و فضلی همین گنــاهت بس

- آیا شده است که در موقعیتی قرار بگیرید که منافع خودتان با منافع جمع ، طوری رودررو قرار گرفته باشد که نه دلتان بیاید به منافع جمع ضرر برسد و نه تحمل نادیده گرفته شدن و ازبین رفتن منافعتان را داشته باشید !!؟؟ در این حالت بین المنافع قرار گرفتن خیلی ناجور است !!!!!! این حالت را با اون حرفی که میگه "میانه روی بهترین کار است" اشتباه نگیرید ... این در میانه ماندن است و هیچ فرقی با توی گِل ماندن ندارد !!!!

+ نوشته شده توسط دادو در شنبه شانزدهم آبان 1388 |

آقاي گابريل گارسيا ماركز، نويسنده بزرگ آمريكاي لاتين از زندگي اجتماعي خود  بواسطه عوارضي در مزاج و سلامتي‌اش:(سرطان لنفاوي ) خداحافظي كرده است. او نامه‌اي به دوستانش فرستاده است ، من خواندن آنرا به شما توصيه مي‌كنم، چراكه اين متن كوتاه توسط درخشانترين آمريكايي لاتين تبار از سالها پيش نگاشته شده است كه حقيقتاً الهام بخش است.

« اگر براي نمونه خدا فراموش كند كه من فقط يك عروسك خيمه شب بازيم و به من تكه‌اي بيشتري از زندگي بدهد، من از همه آن زمان سود برده و استفاده خواهم كرد، بهترين كاري كه مي‌توانم انجام دهم.

شايد نگويم هرچه را كه مي‌انديشم اما قطعاً درباره هر چه مي‌گويم انديشه مي‌كنم. 

به هر چيزي ارزش مي‌نهم نه فقط براي اينكه با ارزشند، بلكه براي آنچه آنها ارائه مي‌كنند و بيان مي‌دارند.

كمتر خواهم خوابيد و بيشتر رويا خواهم ديد. براي هر دقيقه‌اي كه چشمانمان را رويهم مي‌گذاريم، بمدت شصت ثانيه روشنايي و نور را از دست مي‌دهيم.

ادامه مي‌دادم از آنجايي كه ديگران متوقف شده‌اند و برمي‌خاستم وقتي كه ديگران مي‌خوابند.

اگر خدا تكه‌اي بيشتري از زندگي به من مي‌داد، ساده‌تر لباس مي‌پوشيدم، در نور آفتاب غوطه مي‌خوردم، برهنه خود را رها مي‌كردم، نه فقط جسمم را بلكه روحم را نيز.  

به مردم ثابت مي‌كردم كه چقدر در اشتباهند كه فكر مي‌كنند چونكه پيرتر شده‌اند عاشق شدن را قطع كرده‌اند ، چراكه آنها عملاً از همان زماني كه عاشق شدن را متوقف كرده‌اند، شروع به پيرتر شدن كرده‌اند.

به كودكان دو بال مي‌دادم، اما آنها را به تنهايي رها مي‌كردم تا هر كدام  بياموزد كه چگونه با تكيه بر خود پرواز كند.

به فرد سالخورده، نشان مي‌دادم كه آنها  چگونه مي‌ميرند نه با فرآيند مسن شدن بلكه با غفلت كردن.

چيزهاي زيادي از شما ياد گرفته‌ام....

من ياد گرفته‌ام كه هر كس مي‌خواهد تا بر بالاي كوه زندگي كند، اما فراموش مي‌كند كه اصل مطلب همان چگونگي  راه پيمودن است.

من ياد گرفته‌ام كه وقتي نوزادي تازه تولد يافته انگشت شست پدرش را چنگ مي‌اندازد، براي هميشه در قلب او جا گرفته است.

من ياد گرفته‌ام كه يك فرد تنها وقتي مي‌تواند به فردي ديگر از بالا به پائين نگاه كند كه بخواهد به او در برخاستن كمك نمايد. 

مطالب زيادي را از همه شما آموخته‌ام.

هميشه بيان كن، آنچه را كه احساس مي‌كني و انجام بده آنچه را كه فكر مي‌كني.

اگر من ميدانستم كه امروز آخرين وقتي است كه شما را خواهم ديد،  شما را قوياً به آغوش خواهم گرفت تا نگهبان روحتان باشم.

اگر من بدانم كه اين دقايق آخرين دقايقي هستند كه من شما را خواهم ديد، به شما مي‌گفتم كه « عاشقتان هستم» و به اين فرض بسنده نمي‌كردم كه شما خود آنرا مي‌دانيد.

هميشه صبحگاهي هست كه در آن زندگي بما فرصتي دوباره مي‌دهد تا كارهاي خوبي انجام دهيم.

به خودتان نزديك باشيد، به عزيزانتان،و به آنها بگوئيد كه چقدر به آنها نياز داريد و چقدر عاشقشان هستيد و چقدر به آنها توجه داريد. زماني را براي بيان اين جملات بگذاريد، «متاسفم»، «مرا ببخش»، «لطفاً»، «متشكرم» و همه كلمات قشنگ و دوست‌داشتني كه شما بلديد.

هيچكسي شما را به خاطر نخواهد آورد اگر شما افكارتان را پيش خود بصورت راز نگه داريد، خودتان را وادار كنيد تا آنها را بيان و ابراز داريد.

به دوستان و عزيزانتان نشان دهيد كه چقدر به آنها علاقمنديد. »

گابریل گارسیا مارکز

+ نوشته شده توسط دادو در جمعه پانزدهم آبان 1388 |

- آنها که چیزی نیاموخته اند چیزی برای فراموش کردن ندارند.

=========

- در زندگی نه هدفی دارم نه مسیری، نه منظوری و نه حتی معنایی. اما شادم و این نشان می دهد که یک جای کار ایراد دارد.

=========

- مهم نیست تا کجا فرار کنی . فاصله هیچ چیز را حل نمی کند.

=========

- آدم بايد هرازگاهي از يك چيزي حرف بزند ، آن هم فقط براي اينكه حنجره ي آدمي در وضع خوبي باشد ،تا اگر پيش آمد و دو كلمه حرف واقعاً بامعنا پيدا شد . اين حنجره بتواند خوب كار بكند و آدم كم نياورد.

+ نوشته شده توسط دادو در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 |


راهب پیر کنار جاده نشسته بود. با چشمان بسته, پا های جمع کرده و دستان تا شده نشسته بود. در تفکری عمیق فرو رفته بود.
ناگهان آرامش او با صدای بلند و خشن یک سامورایی شکسته شد. "پیر مرد! به من در باره بهشت و جهنم بگو!"
در ابتدا, راهب هیچ حرکتی نکرد, انگار که چیزی نشنیده است. اما به تدریج چشمانش را باز کرد, لبخندی هر چند کوچک در گوشه لبانش ظاهر شد, در حالی که سامورایی را دید که بی صبرانه کنارش ایستاده بود و هر لحظه بیشتر و بیشتر بی تاب می شد.
راهب بالاخره گفت: "تو می خواهی درباره بهشت و جهنم بدانی؟ تو که اینطور نامرتبی. تو که دستها و پاهایت پوشیده از گرد و خاک است. تو که موهایت شانه نکرده است, نَفَست خطاست, شمشیرت زنگ زده و فرسوده است. تو که زشتی و مادرت این لباسهای مسخره را به تنت پوشانده. تو از من درباره بهشت و جهنم می پرسی؟"
سامورایی ناسزایی به راهب گفت. شمشیرش را کشید و به بالای سرش برد. صورتش سرخ شد, و رگ های گردنش بیرون زد هنگامی می خواست سر راهب را با شمشیر از بدن جدا کند.
"این جهنم است." ناگهان راهب این را گفت. درست هنگامی که شمشیر سامورایی شروع به پایین آمدن کرد.
در آن لحظه کوتاه, سامورایی از احساس تعجبی سرشار شد و از احساس شفقت و عشق به راهبی که جان خودش را به خطر انداخته بود تا به او این درس را بدهد. شمشیرش را آرام پایین آورد و چشمانش پر از اشک شد.
راهب گفت: "و این بهشت است."

+ نوشته شده توسط دادو در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |

سالي بدين ترتيب گذشت تا روزي كه پيران و سياوش با هم نشسته و به گفتگو پرداخته بودند, پيران سخن را به اينجا كشاند كه از سويي شاه جز بر تو بركسي نظري ندارد در ادامه بخوانید... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دادو در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 |

کمی از سر بیکاری و کمی هم شاید از بیحالی (!!) رفتم و یک فال جیجیتال و آنلاین گرفتم تا ببینم آنسوی سکه چه خبر است !!

======

وضعیت عشق و عاطفه

در رابطه با ديگران خوش برخورد و مهربان هستي اما در رابطه با دوست، سخت‌گير و خشن مي‌شوي. بايد علت اين برخورد را بفهمي و رفتارت را عوض كني چون دوست تو تكيه‌گاه توست.

 

موارد نشاط آفرین

تو اين استعداد را داري كه احساسات خودت را متوازن كني و زماني كه به اين ثبات احساسي برسي، احساس شادماني و رضايت مضاعفي از زندگي خواهي داشت.

 

توصیه های سلامتی

براي دوري از هر نوع بيماري هميشه ورزش بهترين روش است اما به غير از ورزش، خواب كافي براي تو ضروري است.

 

توصیه های مالی

تو مي‌تواني هم خيلي خسيس باشي و هم زيادي ولخرج كه هيچ كدام به دردت نمي‌خورد. بايد متعادل و ميانه‌رو باشي و درست خرج كني تا با مشكلي روبرو نشوي.

+ نوشته شده توسط دادو در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 |

در طول زندگی همه ی انسانها برخی اتفاقات هستند که خواسته یا ناخواسته پیش آمده و تاثیراتی تلخ و شیرین بجا می گذارند ... از جمله اتفاقات قابل تامل در زندگی من رسیدن به برخی کتاب ها در شرایط خاصی بود که این کتاب ها و آن خاطرات را برای من ماندگار کرده است ... یکی از قدیمی ترین خاطرات مربوط به کتاب خوانی من به خرید کتاب " تصویر دوریان گری " اثر  اسکار وایلد می باشد و یکی دیگر از این کتاب ها " چرم ساغری " اثر بالزاک ... یکی دیگر از کتاب هایی که خیلی عمیق خوانده ام کتابی است با نام " چهل حدیث " از امام خمینی ... این کتاب را در زمان خدمت سربازی خوانده ام ... شاید اگر زمانی که آن را باز می کردم تا بخوانم از من سوال می شد چرا می خواهی این کتاب را بخوانی ؟! جواب می دادم چون به کتاب دیگری دسترسی ندارم !! ولی پس از اینکه شروع به خواندن کردم همان احساسی را داشتم که از خواندن برخی کتاب های خاص !!

در ابتدای کتاب نوشته بود ( البته کم و کاست نقل و قول و یا هرگونه پس و پیش به فاصله ی زمانی مربوط است !! ) هر کس که چهل حدیث بداند ( یا بخواند ، یا عمل کند ، یا همان بداند !! ) در قیامت در زمره فقها و عالمان قرار می گیرد ...( دیگر نمی نویسم از کیست !! تا تعداد مجهولات این پست قابل درج در کتاب گینس بشود !! ) من تصمیم گرفتم هر روز یک حدیث را بخوانم و البته با توضیحات مکفی آن ... روز اول بخوبی و خوشی سپری شد و روزهای بعد و هر از گاهی هجوم افکار وسوسه گر که خستگی را به آدم نوید می داد و نومیدی و بی خیالی و ... ولی تا این چهل روز به سر بیاید برای من چهل سال گذشت !!! تا جاییکه یادم میآید حدیث های آخری را با بی ذوقی تمام و برای اینکه وعده ام که با خودم بسته ام شکسته نشود خواندم و ... یادم می آید زمانیکه کتاب تمام شد بیشتر از آنکه برای افزوده شدن معلوماتم باشد از تمام شدنش راضی بودم ... ولی همین چهل روز چله نشینی بای خواندن یک کتاب برای من دستاورد های خیلی ارزشمندی داشت که بسیاری از آنها را بعداْ بدست آوردم ... مثلاْ زمانیکه برای یک تمرین ورزشی بایستی تعداد و زمان را رعایت می کردم ، داستان چهل روز و هر روز یک حدیث یادم می آمد و ...

۴۰ فکر سمی ... جملاتی بودند که همه ی ما در زندگی روزمره با آنها درگیر هستیم ... هر کس متناسب با نوع روحیه و زندگیش !! ... و بسیار هم طبیعی است که در مورد آنها افراد می توانند دارای نقطه نظرات متفاوتی باشند ... و در نظر خیلی ها همان فکرهای سمی گاهاْ از نگاه مثبتی که ارائه شده است مثبت تر است !! ... بسیاری از دوستان زمانیکه قدم به وبلاگ می گذاشتند از دیدن شماره ی جدید مطلب مسمومیت های فکری سرشان را بصورت افقی تکان می دادند که این حرفهای همیشگی و بیشتر شعارگونه کِی تمام می شود !!؟ ... درست است که اینها حدیث های پرمغزی نبودند ولی جملات زیاد بیربطی هم نبودند ... و اگر با دانستن آنها در صف عالمان و فقیهان قرار نمی گرفتید مطمئناْ در زمره متفکران قرار می گرفتید !!!!!   با آمدن چند اس ام اس رشته افکارم گسسته شد پس بیخیال ...

===

اس ام اس آمد که :

" بدترین دلتنگی اینه که حضور یکی رو احساس کنی اما کنارش نباشی "

اس ام اس زدیم که :

دادو می فرماید : " بهترین آرامش اینه که بدون دغدغه ی بیدار شدن بخوابی ، ولو یک ساعت !!! "

===

اندر حکایت آمده است که :

شاهزاده ای را بجهت تعلیم به معلمی می سپارند و روزی معلم بی جهت او را تادیب می نماید و او از این ظلم معلم شدیداْ دلگیر شده و با خود عهد می بندد که اگر روزی به تاج و تخت رسید انتقام این ظلم را از معلم خود بگیرد !!! ... روزگاران سپری شده و روزی شاه داستان که شاهزاده ی کوچک داستان ما بود ... دستور می دهد تا معلمش را حاضر نمایند و ترکه ای اناری در دست منتظر لحظه ی انتقام می ماند ... معلم از این احضار می فهمد که لحظه موعود فرارسیده است پس به اطاعت امر به کاخ می رود ... در حیاط باغ یک انار رسیده از درختی چیده و در جیب نهاده و به حضور شاه می رسد ...  شاه در حالیکه با ترکه انار بازی می کرد به او می گوید : " میدانی این چیست ؟ "  معلم پیر انار را از جیب درآورده و می گوید : " آن شاخه ایست که این انار محصول آن است !!! " ...

حالا ادامه داستان و نتیجه اخلاقی آن بماند ... که معلم می گوید " من می دانستم که زمانی به سلطنت می رسی ، خواستم بدانی که ظلم مزه اش چگونه است تا به مردم ظلم نکنی " و ... بیخیال !!!

ای که با ترکه قدرت و پست و مقام به من ظلم می کنی مطمئن باش تا آخر عمر فقط دلت به همین ترکه خوش خواهد بود و از انار آن بی نصیب خواهی بود ... من سالهاست که انار شیرین تجربه هایم را می خورم ... تا می توانی مضایقه نکن و بزن !!!

+ نوشته شده توسط دادو در دوشنبه یازدهم آبان 1388 |

البته که منظور از این شعر و کلمه ی صحبت ، مصاحبت می باشد ... و ربطی به صحبت های صد تا یه غاز من ندارد !!!!

+ نوشته شده توسط دادو در دوشنبه یازدهم آبان 1388 |